Questa situazione

Voglio trovare un senso a questa situazione 

anche se questa situazione un senso non ce l'ha*


این ترانه رو برای فیلم non ti muovere (don't move)i  گذاشتن. این فیلمو من بسی جوااان بودم که دیدم. دیدم و چندشم شد. اما باز دیدم. باز چندشم شد. ولی بازهم دیدم. احتمالا امشب باز ببینمش. هربار درکم بیشتر میشه از این situazione ای که این ترانه احتمالا راجع بهش صحبت می کنه هر چند که un senso non ce l'ha !

حالا این بار بازم چندشم بشه ملالی نیست مهم اینه این فیلمه یه خاصیتی داره که هربار هی درکتو از خودش بالاتر می بره از خودش و اون situazione ی چندشی که توش یا راجع بهش داره صحبت می کنه.


*میخوام یه معنا برای این وضعیت پیدا کنم

هرچند این وضعیت معنایی نداره


طبق معمول اسم خواننده و ترانه تو برچسب ها هست.


منبع این نوشته : منبع
situazione ,چندشم ,ترانه ,senso ,questa ,questa situazione

کتابخوانی در مترو

 اگر فلسفه بود یا روانشناسی (در معنای واقعی اش) یا فیزیک یا جامعه شناسی اصلا، یا هر چیز معنا و مفهوم دار دیگری، حالا هرچند توی دلم به  یارو می خندیدم اما خب خرده نمیگرفتم! اما "سبک زندگی"؟!

خانم مسن رو می کند به زن جوانی که دارد کتاب قطوری را با دقت میخواند و همین چند دقیقه پیش داشت با موبایلش انگلیسی صحبت می کرد. میپرسد: رمانه؟ زن جوان هدفونش را از گوشش در می آورد (و من متوجه هدفون که میشوم مطمئنم رمان نیست، لااقل رمان خوبی نیست!)  می گوید: ببخشید؟ زن مسن میگوید پرسیدم: رمان میخونید؟

- نه! نه این داستان نیست...

- چیه؟

- سبک زندگی! 

زن مسن نگاه پرسشگرش را از صورت زن به کتاب و از کتاب به صورت جابجا می کند. 

زن جوان می گوید: اومم، درباره ی...یعنی... درباره سبک زندگیه

لحنش را قاطع و عاقل اندر سفیه (لحن؟!) می کند و متبخترانه! ( باز هم لحن؟!!) میگوید : اما رمان، یعنی داستان نیست!


پی نوشت: رمان یعنی داستان! بیا خودم میخونمت سه تا زبونم بلدم! 


منبع این نوشته : منبع
رمان ,یعنی ,داستان ,کتاب ,یعنی داستان ,داستان نیست

اولین ماجرا از ماجراهای آدمهای مسیر روزانه من

باز دیر شد، یه قرون هم ته کیفم نداشتم تاکسی بگیرم،  عابر بانک کسر کرد و اصلاحیه زد و بعدم نوشت در دستگاه موقتا تخته شده. 

راه افتادم سمت مترو و داشتم فکر میکردم "کارتونِ رضا موتوری" الان کجایی منو برسونی؟


کی هستن ایشون؟ بخونید ماجرای پریروزمو تا بعد بگم امروز چی شد


پریروز :

یه پراید نوک مدادی قراضه و کثیف   سمتم میاد پشتش یه تاکسی تمیز و نو و خالیه و من دندونامو رو هم گذاشتم و دارم میگم برو دیگههه... اما راننده که قیافه ش ورژن خیلی زمخت و اغراق شده ی بهروز وثوق بی دندونه، چشمای باباغوری و پرسشگرشو تو چشمام میدوزه که: کجا؟ و من نمیتونم نگم کجا!

میشینم میگم: آقا فلان جا هم میری؟

 میگه: نه طرحه فردا میرم میای؟

میگم: اگه...

 میگه: "اگه" نمیشه، میای بگو فردا ساعت چند؟

میگم: من همین هشت و نیم اینا میرم میگه: پس فردا حتما میرسونمت

موقع پیاده شدن بهش پول میدم میگه: فردا حساب میکنیم!

نمیتونم جلو خنده ام رو بگیرم، میگم: نه آقا بفرما حالا تا فردا

 میگه: اصلا امکان نداره 

میگم: آقا بگیر پولتو

 میگه: فردا! 

پولو میذارم جلو فرمون میگه: مرسی عزیزم به سلامت فردا میبینمت!


امروز هنوز چند قدم از عابربانک و چند لحظه از دعای ظهور کاریکاتور "رضا موتوری" (در شصت سالگیش!) نگذشته بود که یه پراید قراضه نوک مدادی از کنارم رد شد یهو سرعتشو کم کرد اول بوق و بعد هی چراغ زد، و من با خودم فکر میکردم حالا نمیشد یه آرزوی بهتر میکردی؟ کاریکاتور رضا موتوری حالا دیگه کامل واساده بود، سرمو انداختم پایین و از لای دندونام میگفتم برووو، بروو دیگههه. پیچیدم جایی که بینمون نرده باشه و نشه سوار ماشین شد. تا ته نرده ها خرامون خرامون پا به پام اومد و ته نرده ها سرمو که بلند کردم و چشمای شهلا و لبخند دلبرشو که دیدم دیگه نتونستم خودمو بزنم به اون راه،  رفتم جلو سرمو از تو پنجره اش تو کردم و گفتم: من امروز هیچی پول ندارم 

_ بیا بالا بابا! 

یادم اومد که اصلا امروز تو طرحه! _امروز شما تو طرحی آخه

_ بیا تا میدون میرسونمت

_ آخه میخوام دیگه از همینجا سوار مترو بشم میدون نمیرم امروز، ایشالا یه روز دیگه...

دو تا دستشو بلند کرد تمام و کمال رو چشماش گذاشت: چشششم...


با همون لبخند دلبر و چشمای مهربون دور شد. 




منبع این نوشته : منبع
سرمو ,نرده ,حالا ,میگه ,میگم ,چشمای

اندر چراییِ یکی از ناراحت کننده ترین و البته پرتکرارترین وقایع زندگی من

یکی از ناراحت کننده ترین صحنه ها برای من دیدن کپک روی میوه هاست. صحنه ای که هر هفته دست کم یه بار باهاش روبرو میشم،  اونم در ابعاد وسیع. معمولا پنج شنبه عصری میرم جامیوه ای رو میکشم بیرون و چندتا کیسه کپک از توش درمیارم درسته میفرستم سطل آشغال. و با خودم میگم از این هفته دیگه زندگیم درست میشه و یادم نمیاد سه شنبه ی گذشته رو که انقد بیزار بودم از همه چی که وقتی رییس منو کشیده کنار و برام توضیح داده که بخش ما داره سقوط میکنه و وضعش خرابه تو دلم دل ای دل بوده از خوشحالی که وای الان میخواد منو جواب کنه! یادم نمیاد که این آدم چطور میخواد در طول هفته انقد خوش باشه که بره در یخچال از تو کیسه بگرده یه انجیر نرم و له و شیرین پیدا کنه، بشوره و با سرخوشی بندازه بالا.
منبع این نوشته : منبع
هفته ,یادم نمیاد ,کننده ترین ,ناراحت کننده

از خواننده ها و نوشتن ها

دوستی اینجا برام پیام گذاشته و بهم دلگرمی داده ضمن اینکه ازش ممنونم دیدم بد نیست مکالمه مون رو هم اینجا بذارم:


دوستم از قول سینوهه میگه:

 "من نه برای آیندگان می نویسم نه برای خدایان نه فرعون ها 

برای خودم می نویسم" 

و تشویقم میکنه که 

برای خودم بنویسم. 


من براش نوشتم که: 

ممنون از دلگرمیت،  نه واقعا به خاطر اون حرف (پست قبلی) وبلاگو نبستم. اصلا اون حرفو بعد از بسته شدن وبلاگم شنیدم، ولی خب حرف تلخیه،  من درسته دنبال بازخورد نیستم ولی عقیده دارم وقتی نوشته ای منتشر میشه از لحظه ی انتشارش دیگه نویسنده اش صاحب تمام و کمالش نیست. مخاطب، بخشی از نوشته منتشر شده است.

من نظراتمو بستم تا راحت تر بنویسم نه که مخاطبم برام مهم نباشه. 

...

من اعتراف میکنم نصف برای خودم مینویسم نصف برای خواننده ام، اگر قراره خواننده ای نباشه مینویسم،  اما منتشر نمی کنم.

اگر حتی فقط یک نفر اینجا منو میخونه، من نوشته هام رو باهاش شریکم و ندیده و نشناخته قلبمو سرشار از حضورش میکنه.


منبع این نوشته : منبع
خواننده ,منتشر ,نوشته

خب دیگه...

به هر چی قسم خوردنیه قسم که من انقد بی ثبات نبودم!

اما زندگیه دیگه... آدمو عجیب غریب میکنه. 


میدونید تلخ ترین چیزی که تا حالا از کسی شنیدم چی بوده؟ 

"دیگه نمیخوام چیزی ازت بخونم"!


نه اصلا فکر نکنید انقد خرم که واسه همچین حرفی وبلاگمو دو روز تخته کنم. ولی اون به هرحال مدال تلخ ترین حرفی که کسی میتونه به کسی دیگه بزنه رو تو دنیای رقابت های نازنینی میگیره.


خب دیگه زندگی ادامه داره...


منبع این نوشته : منبع

این درسته که دلایل درست یه انتخاب از خود انتخاب درست مهم ترن

از تحملم خارجه امروز باز پاشم برم طبقه ی چهارم بگم فیش حقوقی میخوام. واقعا واقعا واقعا این چندرغاز ارزش موندن تو این شرکت رو نداره.ولی این روزا اومدن، تند و عجیب و طوفانی، که بگذرن! 

اگر سه ماه پیش اوضاع جور دیگه ای پیش میرفت یا من تصمیم دیگه ای میگرفتم،  الان... الان قطعا داشتم از اضطراب میمردم و بعدشم خدا داند. من که فکر میکنم بعدش هم نمیفهمیدم دارم چه کار می کنم.

انگار اتفاقایی هستن تو زندگی آدم که دیر میفتن یا احتیاج به مقدمه های نسبتا طولانی دارن، چون اگه زود افتاده بودن مثل میوه های کال بودن خوردنشون دلپذیر نبود هیچ که دل دردم به دنبال داشت. 

تو زندگی من، چند وقت اخیر انگار همه چیز جوری چیده شد که بفهمم صبوری کردن چه ارزشی داره، و البته به قدرشناسی برسم. قدرشناسی نه به معنی سپاسگزاری، که به معنی واقعی خودش. 

برای اینکه وقتی تمام و کمال (یا دست کم در تمام و کمالِ تلاشم) رسول خودم شدم قدر خودمو وحی ام و تلاشمو بدونم. برای اینکه فردا روزم بفهمم کی هستم و دارم چه کار میکنم.

 برای اینکه اگر چیزی رو انتخاب کردم هرچند انتخابم درست هم بوده باشه، مهم تر از اون اینه که دلایلم درست بوده باشن. 



منبع این نوشته : منبع
درست ,اینکه ,واقعا , برای اینکه ,واقعا واقعا

اندازه ها

یه رفیق گرمابه و گلستان داشتم دوره ابتدایی. ما و این رفیقمون تو عالم  دوستی های پراحساس بچگی مبادله دل و قلوه داشتیم در سطح کشتار، بسته بندی، توزیع! 

یه بار تو راه مدرسه به خونه، هر دو داشتیم از گشنگی می مردیم ته جیبامونو گشتیم و خرده بیسکوییت پیدا کردیم،  بعد خرده بیسکوییت ها رو با هم نصف کردیم و با افتخار اعلام کردیم که ما حتی خرده ریزترین چیزا رو بینمون تقسیم میکنیم و wow چقد ما دوستیم. یادمه من همونوقت با همون عقل هشت نه ساله یه لحظه فکر کردم خب اگه این خرده بیسکوییت نبود و مثلا یه چیز خیلی بهتر و خوشمزه تر بود آیا ما یواشکی تا اون یکی سرشو برنگردونده، نمی بلعیدیمش؟!

آدمهایی هم هستند که مثلا اگر پشت پای شما رو تصادفی لگد کنن تا صد و بیست و پنج بار ازتون عذر نخوان پی کارشون نمیرن، اگه یه هزاری از جیب کسی بیفته، هزاری به دست پشت سرش میدون و با احترامات ویژه تقدیم یارو می کنن. اما همین آدما میتونن یهو کسی رو چند میلیون تیغ بزنن یا زیرآبی برن عینهو کوسه. 

برعکسش هم هست، بعضی ها ساده گیر و بیخیالن. اما هیچ رو نمیشن تا زمانی که اتفاق بزرگی بیفته... 

میخوام بگم اندازه و اهمیت وقایع رو نمیشه ندیده گرفت، اگر دیدید یه نفر مثلا تو خواروبارفروشی یه شکلات خوشگل رو بی اجازه برداشت گذاشت تو جیب بغلش، خیلی جدی نگیرید. شرافت رو تو این اندازه ها نمیسنجن.


*و البته دیگه پرواضحه منظورم این نیست که هرکی باشعور و باادب و باملاحظه بود ته تهش عوضیه یا برعکس!


منبع این نوشته : منبع
خرده ,اندازه ,بیسکوییت ,مثلا ,خرده بیسکوییت